تبليغاتX
شلوغ پلوغ
موضوع انشا: خارجي‌ها

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها كه الكي خارجي نشده‌اند، خيلي كارشان درست بوده كه توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت كنم؛ سيكلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريكا زندگي مي‌كند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريكا را مثل كف دستش مي‌شناسد.
او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي كشور را اداره مي‌كنند"
مثلن همين "آرنولد" كه رعيس كاليفرنيا شده است. ما خودمان در يك فيلم ديديم كه چطوري يك نفره
زد چند نفر را لت و پار كرد.
البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم كه چقدر زورش زياد است، بازو دارداين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.

خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ كار مي‌كنند. همين برج‌هايي كه دارند نشان مي‌دهد كه كارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا كجا پرت كرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌كنيم. تازه من كانال‌هاي ناجورش را قلف كرده‌ام تا والدينم خداي نكرده از راه به در نشوند.

در اينجا اصلن استعداد ما كفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي كشور مجبور مي‌شوند فرار مغزها كنند. اما در خارج كفش مي‌شوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينكه اسم كوچكش نشان مي‌دهد كه از يك خانواده‌ي كارگري بوده اما تا مي‌فهمند كه نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌كند.
پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نكرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شب‌ها توي تاريكي تلويزيون تماشا كنيم.


من شنيده‌ام در خارج دموكراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموكراسي مي‌شد چقدرخوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت مي‌كرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد. ولي سد افصوث و دريق كه نمي‌شود.

از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يك روز را هم كلاً تعطيل كرده‌ايم.شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم كه در خارج جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديك بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايراني‌ها ضاتن آي كيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر
گفته‌اي زكي". ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريكا همه بلدند انگليسي صحبت كنند، حتا بچه كوچولوها هم انگليسي بلدند.

ولي اينجا متعسفانه مردم كلي كلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يك
جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.

! اين بود انشاي من!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 10:43 |

تا حالا فکر کردید در 50 سال آینده چه اخباری ممکن است از رادیو و تلویزیون پخش شود ....!!!؟

(طنز)

رادیو بی بی سی دیشب در تحلیل خبری خود گفت : در حالی که 20 سال از فروپاشی و تجزیه آمریکا می گذرد معلوم نیست که مردم ایران چرا هنوز مرگ بر آمریکا می گویند

با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایت هایی که هنوز ف.ی.ل.ت.ر نشده اند به سه عدد رسید

دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد و آن را از 63% به 59.5% برساند 

قیمت سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت و از یک میلیارد و دویست میلیون تومان به یک میلیارد و صد و چهل میلیون تومان رسید 

به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جدا صرفه جویی نمایند

رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش و مشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیت های اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیت های اجتماعی و سیاسی را دارد

... 

نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره ی مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانش برگرداند 

شورای نگهبان تعداد 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد

برای اولین بار در تاریخ ایران یک اصلاح طلب رئیس صدا و سیما شد 

علی دایی : هنوز تصمیمی برای خداحافظی ندارم

کنفرانس "بررسی علل عدم محو اسرائیل از صفحه روزگار" با حضور اندیشمندان به زودی برگزار می گردد 

قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال پیش مردم با این پول می توانستند یک اتومبیل بخرند 

رئیس جمهور گفت حالا که دیگر 80 سال از انقلاب می گذرد وقت آن رسیده که فکری به حال ازدواج و مسکن جوانان بکنیم 

به علت مکانیزه شدن کلیه کارها و فعالیتها ساعات کاری باز هم کاهش یافت و از 2 ساعت به یک ساعت و چهل دقیقه در روز رسید

(شهره دیدی بالاخره ۵۰ سال دیگه میتونی به آرزوت برسی

سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر مریخ-زمین و بر عکس امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد

(قابل توجه مینا در دوران کهن سالی!)

روسای جمهور آلمان و جمهوری اسلامی انگلیس از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند 

امروز صدا و سیما برای اولین بار خبری از آمریکا پخش کرد که مربوط به جرم و جنایت و فساد در آن کشور و تحقیر سیاست مداران امریکایی نبود

امسال مراسم پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش میابد 

۶۰درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد .

نیروگاه اتمی بو شهر به زودی به بهره برداری می رسد .

ایران برای جنگ با عراق از فرانسه و آلمان درخواست کمک کرد

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:51 |

سلام (پرازانرژی....)

این هنگامه تنبل نمیدونم چش شده دیگه آپ نمیکنه!!!

احتمالا داره فیلم میبینه!!!

نکن اینکارو کورمیشی!!(این فیلم بود دادی من،نزدیک بود سکته کنم!با اون تریلی خوشگلت از روم رد میشدی بهتر بود!)

کپسولارو بردی؟

راستی یه دونه ای دردونه ای!(محض زنده ماندن شاید کفایت کند.)

راستی از امروزبه مدت چند روز!!!!! هر روز وبلاگ آپ خواهد شد.شاید!!

و اما

عقشولانه های یک کودک!

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی


و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود.

آن روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در

 گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار

 مسخره اش خوشت می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس آقای بقال محله

لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره

ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت

 می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از

سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و

 وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می

 سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می

خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از آجیل

فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و آقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل

 قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد

نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی

خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای

خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته

عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از

احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد آموزی می گوید از بس که همساده

ما اصلا دختر ندارد.

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 18:4 |

 

سلام دوستان خوبم

قبلش يك عذرحواهي به خاطر تاخير در آپ كردن وبلاگ به شما بدهكاريم. چون شرايطي پيش اومده بود كه كه برامون مقدور نبود وبلاگ رو آپ كنيم. اما با همه ي اين تفاسير بالاخره  وبلاگ آپ شد و ما از شرمندگي شما دراومديم

و اما اصل مطلب................................

 مهندس و برنامه نويس؟!,

 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم.
اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...!!!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 20:24 |

نامه ی مادر غضنفر به غضنفر!!!

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

این عکس پایینی هم گرچه به مطلب بالا ربطی نداره ولی بودنش خالی از لطف نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 12:38 |

احمدی نژاد گفت: " باید در فضای اداری کشور خدمت و نوکری به مردم موج بزند." ‏
در وزارت کشور
یک نفر: سلام، اومدم ثبت نام کنم برای انتخابات ریاست جمهوری...‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، خوش اومدی، بفرما براتون چایی بیارم...‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، لطفا منو ثبت نام کنین...‏
مسوول ثبت نام: روی چشم ارباب، بفرما ببینم ارباب من فوق لیسانس داره؟
یک نفر: بله، شیش تا فوق لیسانس دارم، این هم اصل مدارک
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، به به، چه مدارکی! ارباب! شما اسناد و مدارک شخصی تون ‏رو هم آوردی؟
یک نفر: بله، این دویست تا عکس، این هم هفت تا شناسنامه، این هم سیصد تا کپی شناسنامه.‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، جان من اجازه بده برات یک لیوان شربت آبلیمو بیارم ارباب...‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، شما ثبت نام بفرمائید...‏
مسوول ثبت نام: چشم ارباب، من برای نوکری شما اینجا هستم، ببینم ارباب شما قبلا بسلامتی ‏تا حالا رد صلاحیت شدین؟ ‏
یک نفر: بله، در انتخابات قبلی حق مو خوردن، اشتباهی رد صلاحیت شدم، بعدا هم ‏عذرخواهی کردند.‏
مسوول ثبت نام: الهی نوکرتون برات بمیره ارباب، خیلی ناجور شد، سوابق اجرایی چی ‏خدمت تون هست؟
یک نفر: من سیزده سال وزیر بودم، چهار دوره وکیل بودم، چهار سال سفیر بودم، سه بار در ‏جبهه شهید شدم، فرزند و پدر شهید هم هستم...‏
مسوول ثبت نام: ارباب، جسارته، ولی شما هیچ وقت نوکر کسی هم بودین؟
یک نفر: نه برادر، من نوکر کسی نبودم....‏
مسوول ثبت نام: ارباب! بذار نوکرت برات یه قاچ هندونه بیاره، آخه ثبت نام نشده و گرسنه از ‏اینجا بری خیلی بده...‏
یک نفر: هندونه نمی خورم، یعنی شما منو ثبت نام نمی کنید؟
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، نمی شه، شرمنده، بذار دستت رو ببوسم که شما صلاحیت ‏نداری، حالا شما ناهار خوردی؟
یک نفر: آقا، من همه چیز خوردم، چرا من صلاحیت ندارم....‏
مسوول ثبت نام: ده نوکرتم، همینه دیگه، شما نه صلاحیت داری، نه نوکر بودی، برو ارباب، ‏انشاء الله عوضش بعدا می آم شیشه خونه تون رو تمیز می کنم.‏
در وزارت صنایع
کارفرما: سلام عرض می کنم قربان، اومدم موافقت برای احداث کارخونه هویج سازی بگیرم.‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب، خوش اومدی، الهی درد و بلات تو سرم، شما داداششی؟
کارفرما: داداش کی؟ من متخصص هویج از کانادا هستم، اومدم به کشورم خدمت کنم...‏
مدیرکل: نوکرتم، خوش اومدی، ارباب، بفرما ببینم شما پسرخاله شی؟
کارفرما: پسرخاله کی؟ من مهندس صنایع غذایی هستم، می خوام کارخونه دایر کنم...‏
مدیرکل: ارباب! شما نه داداششی و نه پسرخاله اش، حتما ارباب من باجناق ایشونه، درست ‏می گم؟
کارفرما: من باجناق ندارم قربان، من سرمایه مو آوردم برای میهنم هویج تولید کنم.‏
مدیرکل: الهی ارباب، خیر از جوونیت ببینی، نوکرتم، شما پس حتما دیگه پسرش هستی؟
کارفرما: پدر من بیست سال پیش مرحوم شده، من آدم متدینی هستم که اومدم برای مبارزه با ‏آمریکا به میهنم خدمت کنم و ثابت کنم که امپریالیسم هیچ غلطی نمی تواند بکند...‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب! چقدر حرفای قشنگی زدی، واقعا نوکرت تحت تاثیر قرار گرفت، ‏دقیقا متوجه شدم که شما باید داماد ایشون باشی، درسته ارباب؟
کارفرما: نه آقا جان، زن من پدرش ده ساله فوت کرده، من داماد کسی نیستم، من فقط اومدم ‏برای خدمت به میهن هویج ایرانی تولید کنم که به هویج فرنگی بگه زکی...‏
مدیرکل: من نوکرتم عزیز دل، بذار دستت رو ببوسم بخاطر این نیت پاک، واقعا به نظرم شما ‏باید با ایشون فامیل باشی، نیستی؟
کارفرما: با کی؟ من اصلا نمی فهمم باید باجناق یا برادر یا پسر یا داماد کی باید باشم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، اتفاقا منم از همین تعجب می کنم ارباب، شما هیچ آشنایی با ایشون نداری، ‏چطوری می خوای مجوز بگیری، اونم برای هویج که کالای استراتژیک هست؟‏
کارفرما: پس من چکار کنم؟
مدیرکل: نوکرتم، الآن خودم نوکری تو می کنم و برات یه چایی قند پهلو با یه پر لیمو می آرم، ‏خستگی ات در بره...‏
کارفرما: خب، بعدش چکار کنم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، بعدش دو تا راه داری، یا باید فامیل شون بشی یا برگردی کانادا، ارباب! ‏اونجا می گن خیلی راحته، درسته؟
کارفرما: من چایی نمی خورم، فقط جان مادرت به من بگو باید فامیل کی بشم که مجوز ‏بگیرم؟
مدیر کل: نوکرتم، الهی کف پات سر چشمم بیاد، آخه وقتی نمی دونی باید فامیل کی بشی، من ‏چی بگم؟ ارباب جون، شما بفرما، بذار هم باد بیاد هم نفر بعدی....‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 18:28 |

آخرین جملات افراد مختلف قبل از مرگ

 

آخرین کلمات یک الکتریسین: خب، حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز:نمی دونم چرا چشمام سیاهی میره!

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید این آمپول بی خطره؟

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیم صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه.

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا باز تیغه ی گیوتین گیر کرد!

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم سمی نیست...

آخرین کلمات یک چتر باز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار:بله ، سیل داره به طرفمون میاد....

آخرین کلمات یک خلبان:ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خوناشام:نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع می کنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر ، افساید نبود...

آخرین کلمات یک دربان: مگه از رو نعش من رد بشی!!!

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار: نخیر،تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده ام...

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟...

آخرین کلمات یک غواص: نه،این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یه ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگ رو بنداز ببینم!!!

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمی خوام ، همش سه نفرند...

آخرین کلمات یک کاراگاه خصوصی: قضیه روشنه...شما قاتل هستی!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک گروگان: من که می دونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملا بی خطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه!

آخرین کلمات یک معلم راهنمايي رانندگي : نگه دار ، چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان:من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیر دریایی : من عادت ندارم با پنجره ی بسته بخوابم!

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 19:29 |
بدون شرح!؟!؟!؟!؟

حتما نظرتونو راجع به این عکسها برام بنویسین!

فعلا................

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 14:55 |

ماجراي توالت رفتن ناصرالدين شاه در ديار فرنگ!!!

نقل است كه ناصرالدين شاه وقتي به اولين سفراروپايي خود رفت ، در كاخ ورساي و توسط پادشاه فرانسه ـ يكي از همين لويي هايي كه امروز تبديل به ميز و صندلي شده اند ـ از او پذيرايي شد،بعد از مراسم شام ، اعليحضرت سطان صاحب قران به قضاي حاجتش نياز اوفتاد و با راهنمايي يكي از نوكرها به سمت يكي از توالت هاي كاخ ورساي هدايت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشويي هر چه جستجو كرد چيزي شبيه به "موال" هاي سنتي خودمان پيدا نكرد و در عوض كاسه اي ديد بزرگ كه معلوم نبود به چه كار مي آيد،غرورش اجازه نمي داد كه از نوكر فرانسوي بپرسد كه چه كند؛ پس از هوش خود استفاده كرد و دستمال مباركش را بر زمين پهن كرد و همان جا...!

حاجت كه برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالي متعفن! اين بار با فراغ خاطر نگاهي به اطراف انداخت و پنجره اي ديدگشوده ، بر بالاي ديوار ونزديك به سقف كه در دسترس نبود؛ پس چهار گوشه س دستمال را با محتويات ملوكانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از اينكه چندبار آن را دور سر گرداند،تا سرعت و شتاب لازم را پيدا كند، به سوي پنجره ي گشوده پرتاب كرد تا مدرك جرم را از صحنه ي جنايت دور كرده باشد.گويا نشانه گيري ملوكانه خوب نبوده،چون دستمال بعد از اصابت به ديوار باز مي شود و محتويات آن به در و ديوار و سقف مي پاشد.وضع از اول هم دشوار تر مي شود. سلطان بالاجبار غرور را زير پا مي گذارد، از دستشويي بيرون مي رود و به نوكري كه آن پشت در انتظار بود كيسه اي پول طلا نشان مي دهد و مي گويد : اين را به تو مي دهم اگر اين كثافت كاري كه كرده ام رفع و رجوع كني. مي گويند نوكر فرانسوي در جواب ايشان تعظيم كرده و مي گويد: من دو برابر اين سكه ها را به اعليحضرت پادشاه تقديم خواهم كرد اگر بگويند با چه ترفندي توانسته اند روي سقف ....!(بله!)

و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار “شوک آفتابه” شد و خود را باخت.

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:20 |


اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟


اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟



اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟


اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟


اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:44 |